تبليغاتX
غرب درجغرافیای اندیشه
تحلیلی بر:غرب درجغرافیای اندیشه

 

كتابنامه‌

 . آمبيورفرن‌، روني‌: «آسيا در چشم‌ و دل‌ اروپايي‌»، ترجمه‌ سيد محمدفضل‌هاشمي‌، نامه‌ فرهنگ‌، سال‌ ششم‌، ش‌ 22، تابستان‌ 1375.

. احمد، اكبر. س‌: «پست‌ مدرنسيم‌»، ترجمه‌ سيدمحمدآويني‌، نامه‌ فرهنگ‌، ش‌4،1374.

. اسعدي‌، مرتضي‌: «تفكر ديني‌، تفكر متعلق‌ به‌ شرق‌»، نامه‌ فرهنگ‌، ش‌ 4،1374.

. ايور، موريش‌: جامعه‌شناسي‌ تعليم‌ و تربيت‌، ترجمه‌ غلامعلي‌ سرمد، مركز نشردانشگاهي‌، تهران‌، 1373.

. برديايف‌، نيكلاي‌: «تمدن‌ و آزادي‌»، ترجمه‌ حكمت‌ا... ملاصالحي‌، نامه‌فرهنگ‌، ش‌4، 1374.

. توكل‌، محمد: «ميزگرد اسلام‌ و غرب‌»، نامه‌فرهنگ‌، ش‌ 4، 1374، ص‌25.

. چندرامالك‌، سوبهاش‌: «سنّت‌ و تجدد، گفتگو»، نامه‌ فرهنگ‌، ش‌ 4، 1374.

. داوري‌، رضا: «لوازم‌ و نتايج‌ انكار غرب‌»، كيهان‌ فرهنگي‌، ش‌ 47.

. رابينسون‌، فرانسيس‌: «نخستين‌ رويارويي‌ غربيان‌ با مسلمانان‌»، ترجمه‌ مهيار علوي‌مقدّم‌، كيهان‌ انديشه‌، ش‌ 27.

. رايت‌، رابين‌: «اسلام‌ و دموكراسي‌ غرب‌»، ترجمه‌ عليرضا طيّب‌، مجله‌ سياست‌خارجي‌، بهار 1372.

. رجبي‌، محمد: «فرهنگ‌، روابط‌ بين‌الملل‌ و...»، نامه‌ فرهنگ‌، ش‌ 14 و 15،ص‌52.

. رفاعي‌، عبدالجبار: «غرب‌شناسي‌»، ترجمه‌ محمدرضا انصاري‌، كيهان‌ انديشه‌، ش‌45.

. رفيع‌، جلال‌: فرهنگ‌ مهاجم‌ فرهنگ‌ مولد، اطلاعات‌، تهران‌، 1373، چاپ‌ اوّل‌.

. رواساني‌، شاپور: «شناخت‌ غرب‌»، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌، ش‌ 11 و 12.

. زرشناس‌، شهريار: جامعه‌ باز، آخرين‌ اتوپي‌ تمدن‌ غرب‌، سازمان‌ تبليغات‌ اسلامي‌،تهران‌، 1371.

. سريع‌ القلم‌، محمود: مجموعه‌ مقالات‌ اوّلين‌ كنفرانس‌ بين‌المللي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌اسلامي‌، مركز مطالعات‌ و تحقيقات‌ بين‌المللي‌، 1372.

. شرابي‌، هشام‌ بشير: روشنفكران‌ عرب‌ و غرب‌، ترجمه‌ عبدالرحمن‌ عالم‌، دفترمطالعات‌ سياسي‌ و بين‌المللي‌ وزارت‌ امور خارجه‌، چاپ‌ اوّل‌، 1368.

. طباطبايي‌، جواد: «غرب‌، شرق‌ و مسائل‌ ما»، ايران‌ فردا، ش‌ 12، ص‌ 7.

. گمبل‌، آندره‌: «جهان‌ و غرب‌»، ترجمه‌ رضا شيرزادي‌، مجله‌ فرهنگ‌ توسعه‌،ش‌11.

. گنون‌، رنه‌: «تقابل‌ ميان‌ شرق‌ و غرب‌»، ترجمه‌ نسرين‌ هاشمي‌، نامه‌ فرهنگ‌،ش‌4، 1374.

. مددپور، محمد: تجدد و دين‌زدايي‌ در فرهنگ‌ و هنر منورالفكري‌ ايران‌، سالكان‌،تهران‌ 1372.

. نامه‌ فرهنگ‌، معرفي‌ و نقد كتاب‌، بررسي‌ بحران‌ دنياي‌ متجدد، تأليف‌ رنه‌گنون‌.

. هانتينگتون‌، ساموئل‌: «رويارويي‌ تمدن‌ها»، ترجمه‌ مجتبي‌ اميري‌، اطلاعات‌سياسي‌ ـ اقتصادي‌، ش‌ 9 و 10، 1372.

. هيل‌، استفن‌ و ديگران‌: فرهنگ‌ جامعه‌شناسي‌، ترجمه‌ حسن‌ پويان‌، چاپخش‌،1367.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:37  توسط گروه اینترنتی مهراملش  | 

جمع‌بندي‌

 در طول‌ مطالب‌ اين‌ كتاب‌ تلاش‌ بر آن‌ بود كه‌ براي‌ به‌دست‌ آوردن‌ تعريفي‌جامع‌ و مانع‌ از غرب‌، از مناظر مختلفي‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ نظر افكنيم‌ و هر چند اين‌مناظر، به‌طور كاملاً مستقل‌ و مجزا از يكديگر نمي‌توانند وجود داشته‌ باشند،با وجود اين‌، به‌نظر مي‌رسد نگرش‌ به‌ صورت‌ مرحله‌اي‌ يا تجزيه‌ شده‌،شناخت‌ اين‌ مفهوم‌ را براي‌ خواننده‌ آسان‌تر كرده‌ و تعريف‌ غرب‌ از طريق‌وجوه‌ اشتراك‌ آن‌، براي‌ همه‌ خوانندگان‌ ميسر گرديده‌ باشد.

طبيعتاً مفهوم‌ غرب‌ فقط‌ به‌ اين‌ ابعاد ختم‌ نمي‌شود و از مناظر ديگري‌ نيز به‌اين‌ مفهوم‌ مي‌توان‌ نگريست‌، به‌عنوان‌ مثال‌، غرب‌ از ابعادي‌ نظير تعليم‌ وتربيت‌، استعمار، اقتصاد، صنعت‌، سياست‌، افكار و ... قابل‌ بررسي‌ مي‌باشد كه‌به‌ فراخور نياز علاقه‌مندان‌، از اين‌ ابعاد نيز مي‌توان‌ به‌ بررسي‌ و شناخت‌كامل‌تر اين‌ مفهوم‌ پرداخت‌.

انتظار مي‌رود، به‌عنوان‌ جمع‌بندي‌ مطالب‌ اين‌ كتاب‌، دو مفهوم‌ غرب‌ وشرق‌ از جنبه‌هاي‌ گوناگون‌ با يكديگر مقايسه‌ شوند (كاري‌ كه‌ در بسياري‌ ازكتاب‌ها به‌طور معمول‌ براي‌ خوانندگان‌ انجام‌ مي‌شود.)، امّا از آن‌جايي‌ كه‌هدف‌ مؤلف‌، مهيا كردن‌ يك‌ مفهوم‌ خاص‌ و نگرش‌ خاص‌ از ماهيت‌ غرب‌ ومؤلفه‌هاي‌ هويت‌ غربي‌ براي‌ خوانندگان‌ نبوده‌ و همچنين‌ به‌ لحاظ‌ آن‌ كه‌ مؤلف‌رجاء واثق‌ دارد، خوانندگان‌ با مطالعه‌ و تفكر همه‌ جانبه‌ درباره‌ مطالب‌ اين‌كتاب‌، توانايي‌ تجزيه‌ و تحليل‌ اين‌ مفهوم‌ را به‌دست‌ خواهند آورد، ترجيح‌مي‌دهد تعريف‌ و جمع‌بندي‌ مربوط‌ به‌ ماهيت‌ غرب‌ و مؤلفه‌هاي‌ هويت‌ غربي‌را به‌عهده‌ آنان‌ گذارد تا در نگرش‌ به‌ مفهوم‌ غرب‌ كه‌ در تأليفات‌ بعدي‌ (و ياكتب‌ غرب‌شناسي‌) خواننده‌ بسيار نيازمند آن‌ خواهد بود، به‌ آنان‌ كمكي‌مضاعف‌ شده‌ باشد؛ لذا اين‌ امر مهم‌، يعني‌ ارائه‌ يك‌ تمرين‌ نسبتاً مشخص‌ ازمفهوم‌ غرب‌ و مؤلفه‌هاي‌ هويت‌ غربي‌ به‌عهده‌ خوانندگان‌ گذاشته‌ مي‌شود.

نتيجه‌ آن‌ كه‌ با اين‌ عمل‌، به‌ تعداد خوانندگان‌ اين‌ كتاب‌، از غرب‌ ومؤلفه‌هاي‌ آن‌ تعريف‌ خواهيم‌ داشت‌، كه‌ طبيعتاً اين‌ تعاريف‌ گوناگون‌ ما را به‌اهميت‌ شناخت‌ همه‌ جانبه‌ اين‌ مفهوم‌، رهنمون‌ خواهد ساخت‌. به‌ بيان‌ صريح‌تربراي‌ تعريف‌ غرب‌ و مؤلفه‌هاي‌ آن‌ بستگي‌ دارد چه‌ كسي‌ با چه‌ ديدگاهي‌ از چه‌منظري‌ و چگونه‌ آن‌ را تعريف‌ كند؟! تعريفي‌ كه‌ مسلماً تا ابعادِ اقتصادي‌،سياسي‌، صنعتي‌ و ... را در خود جاي‌ نداده‌ باشد، هنوز تعريف‌ ناقصي‌محسوب‌ مي‌شود. لذا سعه‌ صدر، درايت‌، عجول‌ نبودن‌، اجتناب‌ از افراط‌ وتفريط‌، اجتناب‌ از كجروي‌ و كج‌انديشي‌، پرهيز از حب‌ و بغض‌، خودباوري‌ وهم‌انديشي‌ از جمله‌ استلزامات‌ و مقدمات‌ تعريف‌ غرب‌ و شناخت‌ مؤلفه‌هاي‌هويت‌ غربي‌ است‌.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:36  توسط گروه اینترنتی مهراملش  | 

 

تعريف‌ غرب‌ از منظر سنّت‌ و تجدد

بسياري‌ از مطالب‌ اين‌ بحث‌ در طي‌ بخش‌هاي‌ قبل‌ آورده‌ شد، با وجوداين‌، غرب‌ امروز گرفتار مشكلات‌ ذهني‌ و عيني‌ عديده‌اي‌ است‌ كه‌ به‌منظورحل‌ اين‌ مشكلات‌، هر از چند گاهي‌ شيوه‌ها و شگردهاي‌ مختلفي‌ را آزمون‌مي‌كند و واژه‌هاي‌ مطرود را دوباره‌ به‌ ميدان‌ فرامي‌خواند و با احياي‌ مفاهيم‌نو، نظر ديگران‌ را به‌ اين‌ مفاهيم‌ جلب‌ مي‌كند. از جمله‌ اين‌ مفاهيم‌، سنّت‌ وتجدد است‌. رنه‌گنون‌ روحيات‌ مهم‌ جهان‌ را به‌ شرقي‌ و غربي‌ تقسيم‌ مي‌كند كه‌البته‌ محدود به‌ تقسيم‌ جغرافيايي‌ نيست‌ از ديدگاه‌ او؛

«منظور از تمدن‌ شرقي‌، تمدني‌ است‌ كه‌ بر يك‌ سنّت‌ معنوي‌ استوار است‌.البته‌ واژه‌ سنّت‌، نه‌ به‌ معني‌ عادات‌ ساده‌ بدون‌ هيچ‌ ارزش‌ است‌ و نه‌ به‌معني‌نوع‌ خاصي‌ از فلسفه‌، زيرا فلسفه‌ حتي‌ اگر امور فوق‌ عقلاني‌ را منكر نباشد،باز سنّت‌ نيست‌، چرا كه‌ فلسفه‌ با شهود و اشراق‌ معنوي‌ ارتباط‌ ندارد. سنّت‌يعني‌ اصول‌ و اساس‌ عالي‌و آسماني‌».

از ديدگاه‌ گنون‌ تمدن‌ شرقي‌ از آن‌جا كه‌ مبتني‌ بر نوعي‌ سنّت‌ معنوي‌ است‌،به‌كلي‌ با تمدن‌ غربي‌ متفاوت‌ است‌، تمدن‌ غربي‌ يا سنّت‌هاي‌ غربي‌، تماماً غيرمعنوي‌ و مبتني‌ بر اصول‌ و ارزش‌هاي‌ زندگي‌ مادي‌ انسان‌ هستند.

«سنّت‌ يا مذهب‌ را مي‌توان‌ طريق‌ زيست‌ انسان‌ (يا اصطلاحاً

(Way of Like» دانست‌. طريق‌ گذران‌ حيات‌، نحوه‌ زيستن‌، چيزي‌ نيست‌ كه‌محدوديت‌ پذيرد، بلكه‌ دائماً در حال‌ حركت‌ و تحوّل‌ است‌.

بنابراين‌ اگر سنّت‌ را به‌ معني‌ ركود و باقي‌ ماندن‌ در يك‌ تفكر و محصورشدن‌ در نوع‌ به‌خصوص‌ از رفتارهاي‌ جامعه‌ بدانيم‌، ديگر نمي‌توانيم‌ ادعاي‌فهم‌ درست‌ اين‌ واژه‌ را داشته‌ باشيم‌. بلكه‌ بهتر است‌ از واژه‌ دين‌ براي‌ سنّت‌استفاده‌ شود. دين‌ از ريشه‌ لاتيني‌ (Religio - Religion) به‌ معني‌ پيوستن‌ وبستگي‌ داشتن‌ است‌. «در مقابل‌ اين‌ پيوستن‌ يا بستگي‌ داشتن‌، جدايي‌ وگسيختگي‌ است‌ كه‌ خاص‌ واژه‌ تجدد (يا Modernity)» است‌، در دوره‌جديد، انسان‌ اهل‌ همه‌ كائنات‌ تلقي‌ مي‌شود و خود را از طبيعت‌ و همنوعان‌جدا مي‌داند و به‌ بياني‌ مي‌گسلد و حتي‌ در برابر آن‌ها در مقابل‌ آن‌ها قرارمي‌گيرد. با اين‌ ديدگاه‌ در واقع‌ تجدد آغاز مي‌شود و در يك‌ كلام‌ سنّت‌ رامي‌توان‌ اتحاد و وفاق  و بستگي‌ (Bound) و تجدد را گسيختگي‌ و جدايي‌(Separation) دانست‌. آنچه‌ به‌ وضوح‌ از اين‌ دو مفهوم‌ مي‌توان‌ درك‌ كرد،اين‌ است‌ كه‌، سنّت‌ ميل‌ به‌ همبستگي‌ و يكپارچگي‌ در همه‌ شؤون‌ اجتماعي‌ وذهني‌ انسان‌ها در جامعه‌ دارد، درحالي‌كه‌ تجدد، از تفكيك‌ و تزلزل‌ دائمي‌ درشيوه‌هاي‌ تفكر و زيست‌ انسان‌ در جامعه‌ نشأت‌ مي‌گيرد.

يكي‌ از خصوصيات‌ بارز تمدن‌ غربي‌، تجددگرايي‌ است‌. تجددگرايي‌غربي‌ از ابتداي‌ قرن‌ نوزدهم‌ شدت‌ و وسعت‌ خاصي‌ يافت‌ و با زمينه‌هاي‌ قبلي‌آن‌، يعني‌ پشت‌ كردن‌ به‌ سنّت‌ و قدوسيت‌ افكار اجتماعي‌ پيشينيان‌ و تفكيك‌زندگي‌ اجتماعي‌ از سنن‌ مذهبي‌ و ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌، عملاً راهي‌ را پيشه‌ كردكه‌ در سال‌هاي‌ بعد و به‌خصوص‌ از اوائل‌ قرن‌ بيستم‌، چيزي‌ جز نابودي‌ شيرازه‌ارزش‌هاي‌ كهن‌ و امور فرهنگي‌ غالب‌ بر جامعه‌ به‌ همراه‌ نداشت‌. فرهنگ‌غرب‌ بر بن‌ بستي‌ عظيم‌ گرفتار شد و انديشمندان‌ اجتماعي‌ هر يك‌ اوضاع‌مسلط‌ براين‌ جامعه‌ را به‌ باد انتقاد گرفتند و هر يك‌ به‌نحوي‌ كوشش‌ كردند تاطرح‌ نويني‌ را عرضه‌ كنند، نظريه‌پردازاني‌ نظير؛ جيمز جويس‌ و دي‌.اچ‌.لاورنس‌، مارشان‌ مك‌ لوهان‌ و ديگران‌، هر يك‌ سعي‌ كردند، در قالب‌نظريات‌ خود شرايط‌ جديدي‌ كه‌ در غرب‌ در حال‌ شكل‌ گرفتن‌ است‌، توجيه‌ وتفسير كنند و آن‌را مابعدالتجدد، (يPostmodern) يا ماوراءالتجدد(ياTrans - Modern) نام‌ نهادند. اصطلاح‌ جديد هم‌ مرحله‌اي‌ از تكامل‌تاريخي‌ به‌شمار مي‌رود و هم‌ به‌ معني‌ ترديد در نوين‌سازي‌ و تجدد جامعه‌است‌. برخي‌ از متفكرين‌ جامعه‌ شرق‌ را در مرحله‌اي‌ ديدند كه‌ غرب‌مي‌بايست‌ به‌ آن‌، باز گردد، و در واقع‌ تمدن‌ شرقي‌ خود به‌ عنوان‌ مرحله‌اي‌ ازتاريخ‌ تكامل‌ بشري‌ شناخته‌ مي‌شود كه‌ هنوز مدرنيته‌ را تجربه‌ نكرده‌، به‌مابعدتجدد رسيده‌ است‌. و عده‌اي‌ برعكس‌ لازمه‌ مرحله‌ مابعدتجدد را گذارحتمي‌ از مرحله‌ تجدد ذكر كرده‌اند.

اكبر. س‌. احمد براي‌ پست‌ مدرنيسم‌ هشت‌ مشخصه‌ ذيل‌ را بيان‌ كرده‌است‌؛

1 . دوران‌ پُست‌ مدرن‌ متضمن‌ ترديد در مدرنيته‌ يا از دست‌ دادن‌ اعتقاد به‌آن‌، ترديد در آداب‌ و رسوم‌ سنّتي‌ و افكار عالم‌ به‌عنوان‌ يك‌ كل‌ است‌.

2 . پست‌ مدرنيسم‌ با دوران‌ اوج‌ و رشد كاركرد رسانه‌هاي‌ گروهي‌ تقارن‌ يافته‌و رسانه‌ها نيروي‌ محرك‌ عُمده‌ جامعه‌ هستند.

3 . دانشمندان‌ بايد در نسبت‌ ميان‌ پست‌ مدرنيسم‌ و نهضت‌ تجديد حيات‌ قومي‌ـ ديني‌ يعني‌ بنيادگرايي‌ تحقيق‌ كنند.

4 . پيوند با گذشته‌ همچنان‌ يكي‌ از مشخصات‌ مهم‌ پست‌ مدرنيسم‌ است‌.

5 . شهرهاي‌ بزرگ‌ و رشد شهرنشيني‌ و اجتماعات‌ بزرگ‌ از مشخصات‌ ديگرپست‌ مدرنيسم‌ است‌.

6 . عنصري‌ طبقاتي‌ در پست‌ مدرنيسم‌ وجود دارد كه‌ دموكراسي‌ شرط‌ لازم‌تحقق‌ آن‌ است‌.

7 . ذوق‌ و سليقه‌ التقاطي‌ است‌ و ديدگاه‌، آزاد و فارغ‌ از محدوديت‌.

8 . اساتيد و نظريه‌پردازان‌ غالباً در دام‌ زبان‌ فني‌، مفاهيم‌ غامض‌ واصطلاحات‌ گنگ‌ و مبهم‌ گرفتار مي‌شوند.

مع‌الوصف‌، پست‌ مدرنيسم‌ كه‌ قطعاً يكي‌ از مراحل‌ تشتت‌ فكري‌ در تمدن‌غرب‌ مي‌باشد، هنوز از همه‌ ابعاد روشن‌ و صريح‌ نيست‌، ولي‌ آنچه‌ تاكنون‌مشخص‌ شده‌، اين‌ است‌ كه‌ تمدن‌ غرب‌ نياز به‌ تحوّلي‌ عميق‌ و همه‌ جانبه‌ درامور فرهنگي‌، سياسي‌ و اقتصادي‌ خود دارد، درحالي‌كه‌ تمدن‌ شرقي‌ از اين‌جهت‌ آرام‌تر به‌نظر مي‌رسد.

بنابر آنچه‌ بيان‌ شد، از منظر سنّت‌ و تجدد، بين‌ دو بلوك‌ شرق‌ و غرب‌تمايز نسبتاً آشكاري‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. شرق‌ در مرحله‌ نوسازي‌، تغيير،دگرگوني‌ و بعضاً امحاء سنّت‌هاي‌ كهن‌ و نه‌چندان‌ هماهنگ‌ با دست‌ آوردهاي‌سنّتي‌ ـ فرهنگي‌ غرب‌ است‌، در حالي‌كه‌ غرب‌، به‌واسطه‌ عبور از اين‌ مرحله‌ ـنوسازي‌، تغيير و امحاء سنّت‌هاي‌ كهن‌ ـ به‌ مرحله‌اي‌ فراتر، گسترده‌تر و ازديدگاه‌ غربيان‌، مرحله‌اي‌ به‌مراتب‌ پيشرفته‌تر كه‌ همان‌ مابعدالتجدد ياماوراءالتجدد خوانده‌ مي‌شود، رسيده‌ است‌.

لذا از منظر سنّت‌ و تجدد، غرب‌ِ سنّت‌شكن‌ ديروز الگوي‌ ماوراءالتجددامروز است‌، به‌ بيان‌ صريح‌تر سنّت‌ شكني‌، امروز در غرب‌ وجود ندارد تاغرب‌ به‌ مثابه‌ شرق‌ شناخته‌ شود. شرق‌ سنّت‌ شكن‌ است‌ وغرب‌ ماهيتاً شكننده‌سنّت‌. در عصر كنوني‌ در حالي‌كه‌ شرق‌ در انديشه‌ شكستن‌ سنّت‌ها و شكسته‌نشدن‌ خويش‌ است‌، غرب‌ در هراس‌ از شكننده‌ بودن‌ و نبودن‌ سنّتي‌ براي‌شكستن‌، با لشگركشي‌، زور و تعرض‌ به‌ شرق‌، ديگران‌ و حتي‌ خود درصددرهايي‌ و نجات‌ خويش‌ است‌ و شرق‌ به‌ گونه‌اي‌ ديگر از شكسته‌ شدن‌ در هراس‌و ناآرامي‌ است‌. شرق‌ از اين‌ جهت‌، خويشتندار، مصالحه‌گر، مصلحت‌ نگر واهل‌ گفتگو و مماشات‌ با غرب‌ است‌ و جالب‌ آن‌كه‌ غرب‌ به‌ گونه‌اي‌ و شرق‌به‌گونه‌اي‌ ديگر در هراس‌ بي‌هويتي‌ و از دست‌ رفتن‌ مؤلفه‌هاي‌ هويت‌ خويش‌به‌سر مي‌برند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:35  توسط گروه اینترنتی مهراملش  | 

تعريف‌ غرب‌ از منظر فرهنگ‌

 در تعريف‌ غرب‌ از منظر تمدن‌ اشاره‌ شد كه‌ گاه‌ تمدن‌ را مترادف‌ بافرهنگ‌ و گاهي‌ نيز آن‌ را جداي‌ از مفهوم‌ تمدن‌ در نظر مي‌گيرند. سپس‌ چنين‌مطرح‌ شد كه‌ در عصر حاضر تمدن‌ را وسيع‌تر و پيچيده‌تر از فرهنگ‌ در نظرگرفته‌ آن‌ را دربرگيرنده‌ چندين‌ فرهنگ‌ نزديك‌ به‌ يكديگر مي‌دانند، ضمن‌آن‌كه‌ از قرن‌ هجدهم‌ به‌ بعد، غرب‌ متمايل‌ به‌ استفاده‌ از مفهوم‌ تمدن‌ در موردساير ملل‌ غير غربي‌ بود و هم‌ اكنون‌ با وجود بدبيني‌هاي‌ مختلف‌ به‌ مفهوم‌تمدن‌ از واژه‌ فرهنگ‌ بيش‌تر گرايش‌ دارد و از آن‌، بهره‌برداري‌ مي‌كنند، امّابه‌كارگيري‌ واژه‌ تمدن‌ براي‌ غرب‌ به‌مراتب‌ سهل‌تر از فرهنگ‌ است‌. چرا كه‌اين‌ مفهوم‌ سرپوشي‌ بر همه‌ بي‌هويتي‌هاي‌ غرب‌، به‌خصوص‌ در شاخه‌ فرعي‌تمدن‌ اِمريكايي‌ مي‌باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:34  توسط گروه اینترنتی مهراملش  | 

تعريف‌ غرب‌ از منظر تاريخي‌

 از آن‌جا كه‌ همه‌ پديده‌هاي‌ اجتماعي‌ زمانمند هستند، بلاشك‌ غرب‌ نيز درظرف‌ زماني‌ خاص‌ مي‌بايست‌ شكل‌ گرفته‌ و قوام‌ يافته‌ باشد. در همين‌ ابتداي‌بحث‌ شايد اين‌ انتقاد وارد باشد كه‌ غرب‌ به‌عنوان‌ يك‌ كل‌ و مجموعه‌ به‌هم‌پيوسته‌، با ماهيتي‌ روشن‌، در كُنه‌ معني‌ خود، متناقض‌ است‌، بدون‌ اين‌كه‌ دراين‌جا وارد اين‌ مسأله‌ شويم‌، ما مسامحتاً مي‌پذيريم‌ كه‌ غرب‌ يك‌ مجموعه‌ ازعناصر مادي‌ و غيرمادي‌ است‌ كه‌ داراي‌ شيوه‌اي‌ از زندگي‌ اجتماعي‌ و تمدني‌خاص‌ است‌ و عجالتاً از آنچه‌ شرق‌ يا زندگي‌ شرقي‌ مي‌ناميم‌، سوا است‌. پس‌ ازبُعد تاريخي‌ قابل‌ بررسي‌ و شناخت‌ مي‌باشد، ضمن‌ آن‌كه‌ همه‌ اين‌ مقولات‌قابل‌ تجزيه‌ و تحليل‌ جداگانه‌ و مستقل‌ خواهند بود كه‌ در جاي‌ خود، از آن‌هانيز سخن‌ به‌ميان‌ خواهد آمد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:33  توسط گروه اینترنتی مهراملش  | 

مقدمه‌

 اصولاً در هر تعريف‌، معرف‌هايي‌ براي‌ حمل‌ موضوع‌ به‌كار گرفته‌مي‌شوند كه‌ پايه‌ اصلي‌ و ستون‌ اساسي‌ آن‌ تعريف‌ محسوب‌ مي‌شوند. بررسي‌تعاريف‌ در باب‌ هر مفهومي‌ ـ و از جمله‌ مفهوم‌ غرب‌ ـ محقق‌ را در شناخت‌دقيق‌تر و بهتر آن‌ مفهوم‌ مدد مي‌رساند و گستره‌ معنايي‌ آن‌ را پس‌ از تعيين‌مرافقت‌ و مفارقت‌ معرف‌ها مشخص‌ مي‌كند و مآلاً مؤلف‌ را به‌ تعريف‌ جامع‌ ومانعي‌ از مفهوم‌ مورد نظر مي‌رساند.

در اين‌ اثر ما، به‌ منظور دستيابي‌ به‌ گستره‌ معنايي‌ و تعريف‌ جامعي‌ ازمفهوم‌ غرب‌، به‌ تعاريف‌ مختلف‌ رجوع‌ مي‌كنيم‌ و تلاش‌ بر آن‌ است‌ تا بلكه‌ابعاد مختلف‌ اين‌ مفهوم‌ شناخته‌ شود. با اين‌ تذكر كه‌ تعريف‌ «غرب‌»، در ميان‌نظريه‌پردازان‌ و انديشمندان‌ ايراني‌، همواره‌ با نوعي‌ تمايل‌، تغافل‌ يا كج‌فهمي‌نسبت‌ به‌ پديده‌ غرب‌ همراه‌ بوده‌، ـ غير از سال‌هاي‌ اخير و در اثر تلاش‌عده‌اي‌ از صاحب‌نظران‌ بي‌گرايش‌ به‌ غرب‌، ـ دريافت‌ اين‌ مفهوم‌ بادشواري‌هاي‌ عديده‌اي‌ مواجه‌ بوده‌ است‌.

ضمن‌ آن‌كه‌ بايد اذعان‌ نمود، اين‌ تعريف‌ نيز مانند همه‌ تعاريف‌ ومطالعات‌ علوم‌ انساني‌ و اجتماعي‌، جداي‌ از دستگاه‌ مفهومي‌ و ديدگاه‌هاي‌معرفينش‌ نمي‌تواند مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار گيرد. به‌ بيان‌ ديگر هر تعريفي‌ ازمفهوم‌ غرب‌ متضمن‌ نوعي‌ بينش‌ و نگرش‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌ غرب‌ و غربيان‌ است‌و اين‌ بينش‌ و نگرش‌ به‌ جامعه‌ غرب‌ نيز در گرو ميزان‌ شناخت‌ و درك‌ سوابق‌تاريخي‌ و نمودهاي‌ عيني‌ ـ ذهني‌ موجود در زندگي‌ غربي‌ مي‌باشد. زندگي‌اجتماعي‌ يا حيات‌ اجتماعي‌ انسان‌ در غرب‌ نه‌تنها در محدوده‌ ذهني‌، فكري‌ وارزشي‌اش‌، براي‌ ما ناشناخته‌ باقي‌ مانده‌ و محل‌ اختلاف‌ است‌، بلكه‌ در تمامي‌نمودهاي‌ عيني‌ و حتي‌ مرزهاي‌ جغرافيايي‌اش‌ نيز، همچنان‌ در هاله‌اي‌ از ابهام‌پيچيده‌ شده‌ است‌. آندره‌ گمبل‌ در اين‌ خصوص‌ چنين‌ مي‌نويسد؛

«حتي‌ آشكارترين‌ مسأله‌، يعني‌ مرزهاي‌ جغرافيايي‌ غرب‌ نامشخص‌ است‌.آيا اين‌ اروپاست‌ كه‌ به‌ اين‌ امر تمايل‌ دارد؟ آيا بايد روسيه‌ و لهستان‌ را نيزجزو اروپا بدانيم‌؟ يا تنها (غرب‌) شامل‌ اروپاي‌ غربي‌ است‌؟ آيا اروپاي‌غربي‌ شامل‌ آلمان‌، اسپانيا و يونان‌ مي‌شود؟ آيا سرزمين‌هاي‌ خارج‌ از اروپاكه‌ در آن‌ اروپاييان‌ سكنه‌ غالب‌اند (خصوصاً اِمريكا) نسبت‌ به‌ اروپا بيگانه‌محسوب‌ نمي‌شوند؟ به‌نظر مي‌رسد محدود كردن‌ واژه‌ غرب‌ به‌ اروپا، امري‌سليقه‌اي‌ است‌، زيرا امروزه‌ شاهديم‌ كه‌ غرب‌ يكسري‌ اتحادهاي‌ نظامي‌ وسياسي‌ را كه‌ از طريق‌ اروپا به‌ اِمريكاي‌ جنوبي‌ و از طريق‌ خاورميانه‌ تا ژاپن‌و استراليا گسترش‌ مي‌يابند، ايجاد نموده‌ است‌».

مع‌هذا فتوحات‌ جغرافيايي‌ ـ يا استعمار كهن‌ ـ و بسط‌ شبكه‌ ارتباطات‌ ومديريت‌ خبري‌ در عصر كنوني‌ ـ يا استعمار نوين‌ ـ به‌خصوص‌ در كشورهاي‌آسيايي‌ و آفريقايي‌ از قرون‌ هفدهم‌ به‌ بعد و همچنين‌ به‌كارگيري‌ شيوه‌هاي‌پيچيده‌ و مختلف‌ در بهره‌كشي‌ از اين‌ مناطق‌، نه‌ تنها موجب‌ تغيير و دگرگوني‌زندگي‌ سنّتي‌ و تمدن‌ كهن‌ در شرق‌ شده‌اند، بلكه‌ در مباني‌ ارزشي‌ وآرمان‌هاي‌ ديني‌ و فرهنگي‌ اين‌گونه‌ جوامع‌ نيز، تأثير بسزايي‌ داشته‌ است‌.دامنه‌ تأثيرات‌ غرب‌ بر جوامع‌ شرقي‌ و از جمله‌ كشور ما، تا اندازه‌اي‌ شناخت‌غرب‌ را با مشكل‌ مواجه‌ مي‌كند و بدين‌ لحاظ‌ شناخت‌ شقوق  و مواضع‌ اصولي‌آن‌، ـ در برابر غرب‌ ـ يكي‌ از اركان‌ اصلي‌ غرب‌شناسي‌ محسوب‌ مي‌شود.

علي‌هذا در اين‌جا شناخت‌ِ غرب‌، جز از طريق‌ بررسي‌ تعاريف‌ مختلف‌ ازاين‌ مفهوم‌ و تحصيل‌ مؤلفه‌هاي‌ آن‌، محقق‌ نمي‌شود و لذا ضروري‌ است‌ به‌تعاريف‌ مختلف‌ از زبان‌ نظريه‌پردازان‌ غربي‌ و شرقي‌، با هر گونه‌ نگرش‌ به‌مفهوم‌ غرب‌ مراجعه‌ كنيم‌ تا شايد چارچوب‌ اساسي‌ و معرف‌هاي‌ منطقي‌شناخت‌ غرب‌ را به‌دست‌ آوريم‌.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:32  توسط گروه اینترنتی مهراملش  |